یک. حمله‌ی اسرائیل به ایران در بامداد ۲۳ خرداد که به آغاز یک جنگ ۱۲ روزه منجر شد، کاملا قابل پیش‌بینی و به معنایی که خواهم گفت، ضروری بود. دومین روز پس از جنگ نوشتم ما وسط میدان جنگیم و شروع جنگ دیگر ربطی به اراده‌ی ما ندارد. این میدان جنگ، میدانی نیست که اسرائیل به صورت یک طرفه آن را ساخته باشد و همراه امریکا، به زور، ایران را به آن کشیده باشد. آن طور هم که رژیم اسرائیل دوست دارد روایت کند و عده‌ای فریب‌خورده و نادان نیز در داخل کشور تکرار می‌کنند، میدانی نیست که جمهوری اسلامی با شعار نابودی اسرائیل و آزمایش موشکی و فعالیت در زمینه‌ی انرژی هسته‌ای و امثالهم طراحی‌اش کرده باشد. این میدان، به معنی دقیق کلمه ساخته‌ی تاریخ است؛ تاریخ استعمار. اما استعمار، صرفا اراده‌ی یک شخص یا موجودیت سیاسی (مانند یک دولت یا یک بلوک بین‌المللی) نیست. خود استعمار یک برآیند تاریخی و نتیجه‌ی «ضروری» فرآیندهای تاریخی پیش از خود است. استعمار دقیقا شبیه هیچ‌کدام از پدیده‌های پیش از خود نبود. جنگ‌های استعماری نیز دقیقا شبیه هیچکدام از جنگ‌های پیش از خود نبودند. استعمار، مولود و مولد سرمایه‌داری است؛ جدیدترین شکل آن، یعنی امپریالیسم نیز فقط در نظم سرمایه‌داری و پس از [اصطلاحا] انباشت اولیه ممکن شده است. همانطور که سرمایه‌داری به یک نظم اجتماعی اشاره دارد و آن را نمی‌توان به اراده‌ی افراد سرمایه‌دار فروکاست، امپریالیسم را نیز نمی‌توان به اراده‌ی قدرت‌های امپریالیستی تقلیل داد.

دو. ادوارد سعید در کتاب «پرسش فلسطین»، به معرفی ماهیت استعماری اسرائیل می‌پردازد و آن را امتداد نگرش‌های استعماری اروپا و امپریالیسم امریکا می‌داند. او می‌گوید استعمار صهیونیستی، فلسطین را به مثابه یک سرزمین تهی می‌دید که منتظر استعمارگرانی‌ست تا آن را بسازند؛ سرزمینی که مردمان ساکن آن، نه انسان، بلکه تنها جزئیاتی دردسرساز و قابل صرف‌نظر و حتی نابایسته به شمار می‌روند. صهیونیست‌ها در ابتدا تلاش کردند تا بومیان را مورد بی‌توجهی قرار دهند و جمعیت ایشان را از طریق «سلب مالکیت» و «جابجایی مخفیانه و محتاطانه» به حداقل برساند، سپس آن‌ها را که مقاومت می‌کنند، از بین ببرند و در نهایت، اگر این دو سیاست موفق نشد، آنها را تحت سلطه‌ی خود درآورند تا تضمین کنند که اسرائیل نه یک ملت-دولت معمولی (که دولت شهروندان ساکن یک قلمرو مشخص است)، بلکه تنها دولت یهودیان است. استعمار صهیونیستی به جای حمله به بومیان به مثابه «واقعیت‌های موجود»، آنها را نادیده می‌گرفت، در کنار آنها رشد می‌کرد و در نهایت آنها را محو می‌کرد، «مانند جنگلی از درختان بزرگ که تکه‌ای کوچک از علف‌های هرز را محو می‌کند». حسن حنفی و نصر حامد ابوزید، اما از مرزهای فلسطین فراتر رفتند و اسرائیل را کارگزار استعمار نه فقط در فلسطین، بلکه در تمام منطقه‌ی غرب آسیا و شمال آفریقا معرفی کردند. اسرائیل برای حنفی تنها یک واقعیت سیاسی یا نظامی نبود، بلکه بخشی از پروژه‌ی تمدنی غرب در سلطه بر جهان اسلام تلقی می‌شد. ابوزید نیز در کتاب نهادهای هراس، از نقش اسرائیل در جهان تک‌قطبی حاضر به مثابه دیوار حایلی میان جهان اروپایی و غیراروپایی یاد کرده است که همزمان با فروپاشی شوروی و دیوار برلین، و معرفی اسلام به عنوان دشمن جدید این جهان تک‌قطبی، کشیده شد. بدین ترتیب الگوی رفتاری رژیم اسرائیل در مواجهه با دیگر ملت‌ها و دولت‌های منطقه، همان الگوی رفتار با فلسطین و بومیان آن است: سرکوب ملت‌ها و کاهش عِده و عُده‌ی ایشان به شکلی بی‌صدا و آرام، از بین بردن آن‌ها که مقاومت می‌کنند و در نهایت، اگر این دو سیاست موفق نشد، تحت سلطه درآوردن هرچه که باقی مانده.

سه. ایران در همان منطقه‌ای قرار دارد که این جنگل مهاجم قصد تسخیر آن را دارد. درختان باغ ایران، نمی‌توانند بی‌تفاوت در کنار این جنگل زندگی کنند. جنگل، فارغ از اراده‌ی تک تک درخت‌هایش، اراده‌ی محو این باغ را دارد. این اراده، شبیه هیچ‌کدام از اراده‌های دشمنان پیشین این سرزمین نیست. موضوع این نبرد، تقابل میان موجودیت استعماری و موجودیت بومی است. خواه آن بومی، فلسطینی، ایرانی، ترکیه‌ای، عراقی یا قبرسی و اردنی باشد. برای موجودیت استعماری هیچ تفاوتی ندارد. اگر امروز دوران نخستین استعمار بود و امکان برده‌گیری وجود داشت، برای کارگزار استعمار، بومی فلسطینی و ایرانی، هیچ تفاوتی با بومی کنگویی و نیجریه‌ای نداشت. هر کدام از این دو موجودیت، به معنی اتمّ کلمه، نفی آن دیگری‌ست؛ این مصداق اتمّ امر سیاسی اشمیتی است. وجود بومی، به معنی نفی استعمارگر است. و وجود استعمارگر، نفی بومی. این سرزمین یا متعلق به بومی و تحت اختیار اوست یا متعلق به استعمارگر. این موقعیت، حاصل اراده‌ی بی‌واسطه‌ی هیچ یک از طرفین نیست. رابطه‌ی اجتماعی سرمایه در دوران امپریالیسم است که این تقابل را ناگزیر کرده است. قرار گرفتن در این موقعیت، مشروط به اراده‌ی بومی نیست؛ اما اراده‌ی مقاومت، شرط لازم زنده بیرون آمدن از آن است. مقاومت در این موقعیت، هم شامل نفس بقاست و هم مبارزه و نفی وجود استعمار.

چهار. اشمیت، «امکان» جنگ را مشخصه‌ی هر امر سیاسی می‌داند. فارغ از این که این «هر» را بپذیریم یا نه (که من نمی‌پذیرم)، می‌توان گفت حضور دو موجودیت به نحوی که وجود هر یک الزاما نافی وجود دیگری باشد -یا به تعبیر اشمیت «امکان» جنگ برای از بین بردن دشمن- اوج سیاست است. موقعیت استعماری و امپریالیستی اسرائیل، دو موجودیت بومی و استعمارگر را به معنی تام کلمه، در وضعیت نفی متقابل قرار داده است. هر گونه کناره‌گیری از جنگ در این وضعیت، یعنی سیاست‌زدایی از خود سیاست! به تعبیر دیگر، هر طرفی که جنگ را انکار کند، وجود خود را داوطلبانه نفی کرده است!

پنج. در مقام مقایسه، جنگ ایران و عراق، هیچ شباهتی به این موقعیت نداشت. این جنگ، یک جنگ متعلق به دوران گذشته بود. وجود ایران و عراق، ذاتا و ماهیتا معادل نفی دیگری نبود. اگر امپریالیسم را از معادلات حذف کنیم، هیچ ضرورت تاریخی‌ای، این دو کشور را در موقعیت دشمنی قرار نداده بود. خود ترک مخاصمه‌ی دائمی میان دو کشور، گواهی بر این ادعاست. دو موجودیتی که ذاتا یکدیگر را نفی می‌کنند، نمی‌توانند به شکل دائمی مخاصمه را ترک کنند؛ مگر این که یکی یا هردو تغییری ماهوی کنند و دیگر، متقابلا نفی یکدیگر نباشند. اما واقعیت امر، به همین سادگی هم نبود. با حذف انتزاعی امپریالیسم، نمی‌توان تحلیل درستی از این جنگ ارائه کرد. می‌توان نشان داد که این جنگ نیز نهایتا در راستای اهداف امپریالیسم و چه بسا به تحریک او بوده است: دو کشور ضدامپریالیست منطقه و دو موجودیت نافی اسرائیل باید به هر حال محو شوند؛ چه بهتر که این امر به دست خودشان اتفاق بیافتد! اما در نهایت، این جنگ، یک جنگ ناگزیر نبوده است. امری تکین و تصادفی بوده. از این رو کاربرد عبارت جنگ تحمیلی برای آن، هیچ اشکالی ندارد. رژیم بعث عراق، کارگزار خودآگاه استعمار برای سرکوب و تضعیف بومیان نبود و تنها به دلیلی تصادفی (هرچند به تحریک استعمار) جنگ را به ایران تحمیل کرد.

شش. کاربرد تعبیر «جنگ تحمیلی» برای جنگ ۱۲ روزه، چه با هدف زنده کردن نوستالژی جنگ هشت ساله باشد و چه به معنی این که ایران خواستار جنگ نبوده و مجبور به دفاع از خود شده است، نشانه‌ی خطای شناختی خطرناکی‌ست. معنای صریح این تعبیر آن است که ما نمی‌خواستیم بجنگیم (ما اخلاقا جنگ‌طلب نیستیم) و معنای ضمنی آن این است که ما نمی‌دانستیم قرار است بجنگیم (غافلگیر شدیم). هردو معنا ناتوان از توضیح امر واقع جنگ و خطرناک‌اند. موجودیت ما و اسرائیل به مثابه‌ی نمونه‌ی خاص رابطه‌ی میان استعمارگر و بومی، ذاتا در نفی یکدیگر تعریف می‌شود. این رابطه تا وقتی ما، ما استیم و اسرائیل، اسرائیل است، پابرجاست. این یعنی امکان دائمی جنگ برای محو موجودیت مقابل. در چنین موقعیتی، سخن از عدم تمایل به جنگ، معنایی جز نفی داوطلبانه‌ی خود ندارد.

هفت. خط غالب رسانه‌های رسمی جمهوری اسلامی و رسانه‌های سمپات آن، حین و پس از جنگ ۱۲ روزه، بر فروکاست واقعیت جنگ متمرکز بود: حمله به میز مذاکره، کشتار بی‌گناهان، ترور، ناجوانمردی، وحشی‌گری، بزرگ‌نمایی حمله به صداوسیما و ... . انگار هر روایتی ساخته می‌شود تا امر سیاسی انکار شود؛ تا از جنگ (یعنی خود سیاست)، سیاست‌زدایی شود. تو گویی باز هم یک جنگ تکین و تصادفی، توسط یک کشور تصادفی مثل عراق آغاز شده است. جنگی که می‌تواند به ترک مخاصمه منتهی شود. از فرماندهان نظامی تا مقامات دولتی، همه می‌گویند ما خودداری می‌کنیم و نمی‌خواهیم جنگ را گسترش دهیم. در حالی که طرف مقابل هر روز امر سیاسی را فریاد می‌زند. اسرائیل هر لحظه، در عمل بر ذات امپریالیستی خود تأکید می‌کند: نفی بومی تا جایی که یا محو شود و یا دیگر «بومی» نباشد و تحت سلطه‌ی کارگزار استعمار در منطقه درآید. تمام این‌ها واقعیت است. واقعیتی که در فلسطین آزموده شده و از همان ابتدا قرار نبود در فلسطین محدود شود!